تبليغاتX
.::<-دریای بی ساحل->::. درياي بي ساحل
عاطفي- عاشقانه - شاعرانه ...



خدايا منو درياب

      

هر آدمی دو قلب دارد . قلبی که از بودن آن باخبر است و قلبی که از حضورش بی خبر . قلبی که از آن باخبر است، همان قلبی است که در سینه می تپد ، همان که گاهی می شکند ، گاهی می گیرد و گاهی می سوزد ، گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه. و گاهی هم از دست می رود.

با این دل می شود دلبردگی و بیدلی را تجربه کرد. دل سوختگی و دل شکستگی هم در همین دل اتفاق می افتد. سنگدلی و سیاه دلی هم ماجرای این دل است.با این دل است که عاشق می شویم ، با این دل است که دعا می کنیم ، و گاهی هم با همین دل است که نفرین می کنیم ،  کینه می ورزیم و بد دل می شویم .

 اما قلب دیگری هم هست. قلبی که از بودنش بی خبریم . این قلب اما در سینه جای نمی شود . و به جای آنکه بتپد ، می وزد، می بارد ومی گردد و می تابد. این قلب نه می شکند و نه می سوزد و نه می گیرد، سیاه و سنگ نمی شود ، از دست هم نمی رود. زلال است و جاری، مثل رود و مثل نسیم .  و آن قدر سبک که هیچ وقت،هیچ جا نمی ماند . بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد.آدم همیشه از این قلبش عقب می ماند .

این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی ،او دعا می کند ، وقتی تو بد می گویی و بیزاری ،او عشق می ورزد ، وقتی تو می رنجی ، او می بخشد...

این قلب کار خودش را می کند ، نه به احساست کاری دارد نه به آنچه می گویی و نه به آنچه می خواهی و آدم ها به خاطر همین دوست داشتنی اند. به خاطر قلب دیگرشان ،به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند مدتي بود در تنهايي ، تنهايي خود تنها بودم ودوست داشتنهای خود را به مرداب دل پاس مي داشتم تا عشق نيلوفري من شكوفا شود تا سراسر وجودم را عطرآگين كند اما چه مي بايد كرد كه سپهر دلم نيلي بود و نوري از مه و خور بر اين مرداب تابيده نشد تا همچنان منتظر بر رستن وجود خود از اين كشاكش ناميمون باشم.

 

               

هيچگاه نگذار در کوهپايه هاي عشق کسي دستت را بگيرد

 که احساس ميکني در ارتفاعات آنرا رها خواهد کرد.

           

رسيدن آنجا آغاز مي‌‌شود كه مقصد باور شده باشد! اما به راستي مقصد كجاست؟

 بعد از اين همه سير و سفر به كدامين نقطه راه به پايان بايد برد؟

 مي‌‌گويم وقتي بارش را آغاز كنيم، عاقبت خواهيم رسيد همچون قطرات پاك باران كه

 پس از بارش، جاري و سپس به درياها خواهند رسيد!

 آن كس كه استوار و مصلوب اصالت عشق گرديد، هميشه مي‌‌بارد و تازه مي‌‌گرداند

 و او همچون هنرمندي است كه مقصد را در دورها نمي‌‌بيند،

 بلكه آن را در همسايگي خويش جستجو مي‌‌كند. آيا فتحي به عظمت فتح دل‌ها مي‌‌شناسيد؟                                             

 به راستي مقصد كجاست ؟ جز قلب‌ها ؟ آيا مقصدي شيرين‌تر از رسيدن به خانه ‌دل‌ها سراغ داريد ؟                 

 به كجا مي‌‌رويم؟ چرا راه را گم كرده‌ايم ؟

 تا كي بايد به دنبال چيزكي باشيم كه نزد خود ماست ؟!  مي‌‌پرسي آن چيست؟

 آن چيزي است كه ما از آنيم! پس چرا آنچه در خود ماست در آنجاها تمنا مي‌‌كنيم؟

اي دوست، گوش؛ تشنه آواي دلي است كه واژه عشق بر لب دارد و

 پيكر محتاج دستي است كه چشم جان در آن نهفته باشد!

آري چشم جان، وقتي با چشم جان مي‌‌نگريم، مقصد از ما دور نيست،

 وسعت مقصد را چگونه توصيف كنم و در سخنم بگنجانم؟

 مقصد، ناله فقري است در همسايگي ما كه در عطش تب مي‌‌سوزد و

 طبيبش من وتو هستيم

     مقصد دستان گره‌خورده‌اي است كه برهنگي فقرش را پوشانده اس!

 مقصد، زخمي است كه روزگار بر پيشاني دوستي برجاي گذاشته و مرهم ماييم!

مقصد ، التهاب رنجي است مدفون شده در اشكي كه بر رخسار يتيمي مي‌‌رقصد!

 مقصد، ديدن يك جفت كفش‌هاي پاره‌اي است كه در قدم‌هاي كودكي قسمت  شده                                                                       

 مقصد، همان واژه‌اي بود كه مي‌‌توانست دلي را نشكند اما شكست!

 مقصد، ديدن محبتي بود كه از دوست رسيد اما خواب بوديم!

 مقصد شنيدن آهي بود به هنگام  وداع   !           

    مقصد، التماسي بود خلاصه شده در يك نگاه!

 كجا به دنبال مقصد مي‌‌گرديم؟ گمشده كدامين جاده‌ايم؟

 حال آن‌كه وقتي بتوانيم دلي را نشكنيم، به مقصد رسيده‌ايم؟!

 اگر به مقصد برسيد، خوشبختي را در آغوش كشيده‌ايد .

 

 

زماني که متولد شدم صداي در گوشم طنين کرد وگفت : تا اخرين لحظات عمر با تو خواهم بود گفتم : کيستي؟ گفت: غـــــــــــم فکر کردم غم مثل عروسکيست که مي توانم با او بازي کنم ولي حال ندانستم خود بازيچه اي هستم در دست او.


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 و ساعت 9:36 توسط سارا |