تبليغاتX
.::<-دریای بی ساحل->::. درياي بي ساحل
عاطفي- عاشقانه - شاعرانه ...



آهای با تو هستم اره با خودت میشنوی صدامووووووووووو .....
 

 

          اگر می دانستی قطره ی بــــــاران وقت دور شدن از ابر چه حسی دارد

              اگر می دانستی یک بـــندر وقت رفتن کشتی ها چقدرتنها می شود

       اگر می دانستی ان درخت کـــاج وقت پر کشیدن پرنده ها چه غمگین می شود

                    اگر می دانستی که رفـتـــنت چه آتشی بر جــــانم کشید

                              ان وقت این قدر راحت نمی گفتی...

                                          خداحـــــافظ

 

نگفته بودم!
پیش از خدا حافظی
حافظه ی باران را مرور کنی ؟
و
از میان تمام رویاهایش
سلام ها را به خاطر آوری ؟
نگفته بودم !
واژه ها مقدس اند
احساس می شوند
می ترسند
می تر سانند
و
حادثــــــــــــــه
هیچ وقت خبرت نمی کند؟!
حالا رفته ای
و
من در کوچه های قهوه ای کویری که
سواد خواندن ابر ها را ندارد
تشنه ی قطره ای سلامم
تا بار دیگر
سبز شوم...

 

گفته بودي دلتنگي هايم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند. مي گفتي قاصدکها گوش

 شنوا دارند غم هايت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار . من اکنون صاحب دشتي قاصدکم

. اما مگر تو نمي دانستي قاصدکهاي خيس از اشک مي ميرند؟

آهاي با تو ام

آهاي با تو ام

غارتگر گنجينه ي تنهايي من
گوش کن
با تو ام

چپاولگر نگين سکوت خلوتم

اندکي صبر کن

نرو...

اي دريغا ... افسوس...

حال که در جاده ي بي باز گشت رفتن ورفتن

 تا بي نهايت گام نهاده اي

پس لااقل تکه اي از جام تکه تکه عمر مرا

 که چونان جامي عاري از مي بر پاي بنهادي

 وبشکستي … با خود ببر

ببر...

شايد روزگاري يادم را ياد کني

حال که مي روي برو

دسته گل رازقي فرش راهت

ولي

به روشني صبح و به ظلمت شب سوگند

ياد کن که مرا

به خاطره  نه!

                  به خاطر بسپار مرا

چقدر دوست داشتم یك نفر از من می پرسید
چرا نگاه هایت انقدر غمگین است
چرا لبخندهایت انقدر بی رنگ است
اما افسوس ...
هیچ كس نبود همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره
آری با تو هستم
با تویی كه از كنارم گذشتی
و حتی یك بار هم نپرسیدی چرا چشم هایت همیشه بارانی است

 


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 و ساعت 9:52 توسط سارا |